پنجشنبه 9 شهریور ماه سال 1385
حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست
من پرستوی خزان دیده چشمان توام
یک جهان احساس قربان کرده ام
یک نگاه سرد بارم می کنی؟
من نمی دانم بگو با من چرا؟
حبس در آن زلف تارم می کنی
من که میدانم تو با این کارها
بازهم امیدوارم می کنم
حسرتی گر به دلم هست
همان دیدن توست
من پرستوی خزان دیده چشمان توام
یک جهان احساس قربان کرده ام
یک نگاه سرد بارم می کنی؟
من نمی دانم بگو با من چرا؟
حبس در آن زلف تارم می کنی
من که میدانم تو با این کارها بازهم امیدوارم می کنم
