شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1385

 

روزی یک کشتی در طوفان شکستو غرق شد.

فقط دو مردتوانستند به سوی جزیرهی کوچک وبی اب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

 دونجات یافته دیدن که هیچکاری نمیتوانند بکنند با خود گفتند:بهتر است از خدا کمک بخواهیم.


دست به دعا شدند برای این که بیبینند دعای کدام بهتر مستجاب میشودبه گوشهای از جزیره رفتند.


نخست از خدا غذا خواستند فردای ان روز مرد اول درختی یافت و میوهای بر ان را خورد.و

 مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.


چند روز بعد مرد اول از خدا همسر و همدم خواست: فردا کشتی دیگری غرق شد و

زنی نجات یافت و به مرد رسید.ولی در سمت دیگر مرد دوم هیچکس را نداشت.


مرد اول از خدا لباس و غذای بیشتری خواست:فردا به صورتی معجزه اسا تمام

چیزهایی که خاسته بود به او رسید.ولی مرد دوم هنوز هیچ نداشت.


دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با

 خودببرد: فردا کشتیای امد ودر سمت اولنگر انداخت و مرد خواست بدون مرد دوم به

 همراه همسرش از جزیره برود.


پیش خود گفت: مرد دیگر حتما شایستگی نعمتهای الهی را ندارد چرا که در خواستهای او پاسخ داده نشد

پس همینجا بماند بهتر است.


زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان پرسید چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟


مرد پاسخ داد: این نعمتهایی که به دست اورده ام همه مال خودم است

همه را خود در خوا ست کرده ام. درخواستهای او که پذیرفته نشد پس لیاقت این چیزها را ندارد.


نداامد و مرد را سرزنش کرد:اشتباه می کنی.

زمانی که تنها خاسته او را اجابت کردم این نعمتها به تو رسید.


مرد با حیرت پرسید از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟


ازمن خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.


باید بدانیم که نعمت هایمان حاصل درخواستهای خود ما نیست بلکه نتیجه دعای دیگران برای ماست.

 

 

یادتون نره!!!

منو  دعا کنید