یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384

 

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است ، ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است . مرا در اوج می خواهی تمـــاشا کن ، دروغـین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن . در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حــال ما ، همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها . فقط اســمی بجا مانده از آنچه بـــودم و هســـتم ، دل من چون دفترم خالی قــلم خشکیده در دســتم . گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم ، به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم . رفیقان یک به یک رفتند مرا با خو د رها کردند ، همه خود درد من بودند گمـــــــــــــــــــــــــــــان کردند که همــــــــــــــدردند .